بسمه تعالی
جـذ بـه عشـقم کشید بـر سـر بازارها د شـمنم از د وستـی می د هـد آزارها
تا به گلستا ن عشق پا ی نها د م ز شوق چه باکم ار می خلد به پای دل خا رها
خسرو عشق ان زمان که خیمه زد بردلم پر شد م از مهر یار خالی ز اغیا رها
تا به مشـا مم رسد عطر سر زلف یار کی بودم ا حتیـاج به عطر عطـا رها
هر که چو من عاشق روی نکوی تو شد زرد و ضعیف و نحیف گشت چو بیمارها
به جرم عشق تو سنگ بر سرم از بام و در بارد و من خوش دلم از پس دیوارها
شب است تاریک ومن یک تن ودشمن هزار جـز تـو ندارم پنا ه ز شر خو نخوارها
گر بکشـند م به تیغ و ر بکشـند م به دار نیست به د ل با کم از کشتن وز دارها
عا شـق روی توام جـارچی کـوی حق سـر ببـرند م به بـام با ز کشـم جـا رها
« سید ابوالقاسم فانی »

