بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
افتتاح وبلاک را با حمد و سپاس و ستایش حضرت حق آغاز می کنیم .توانا خدائی که بیخودان بزم محبت گاهی مست قدرت اویند و گاهی مست رحمت او،چه ،هر چشمی که بیخود بر هم زنند برهان قدرت اوست و چون باز کنند دلیل رحمت او ،پس در هر نظری دو سکر در آید و در هر سکری چندین هزار شکر :
جنبش مژگان دلیل جنبش جان است جنبش جان چیست پیک قدرت یزدان
کی بودش آگهی ز جذبه قدرت آنکه ندارد خبر ز جنبش مژگان
هر نعمتش را شکری در خور است و باز هر شکرش نعمتی دیگر پس شکر هر نعمت، شکر نعمتی دیگر در پی دارد ،تا به حدی که در شکر هر نعمتی هزار نعمتِ شکر نهفته اند و هنوز شکر نعمت نخستین نا گفته و چون به چشم تامل در نگری هر شکری کفرانیست و در هر کفرانی امید غفرانی :
حل معمای نعمتش نتواند آنکه کند حل صد هزار معما
فهم شناسائیش چگونه کند،کس مشت نشاید زدن به صخره صماّ
در هر دانه هزار خرمن حکمتش پنهان است و از هر غنچه هزار گلشن ابداعش عیان و
در هر قطره هزار نیل رحمتش نهفته و در هر بیشه هزار پیل غضبش خفته ، بر هر وجودی قاهر است و از هر موجودی ظاهر، نورش برهان هر دلیل است و دردش درمان هر علیل ،عالم مظهر نور اوست و آفرینش مرآت ظهوراو از هر برهانی پیداتر است و از هر حجتی هویداتر ،بلکه در معرفتش هر حجتی حجابیست و هر دلیلی نقابی
پس:
آنانکه بر ثبوتش برهان اقامه کردند اظهار خودنمائی و اثبات خامه کردند
ای قطره سبک سر ز ادراک بحر بگذر کاینجاملوک یکسرتبدیل جامه کردند
یعنی چون ممیّزان قابل و دانشمندان کامل به قوّۀ ادراک و تبحّر عقل چالاکش نشناختند لباس امکانی را که حجاب کنز مخفی، اعنی شاه فردانی است از قامت انسانی به مجاهد ت
نفسانی انداختند و سود سرمایۀ هستی را در قمارخانه عشق و خرابا ت حق پرستی باختند و طلای فطرت را که با نُحا سِِِِِِِِِِِِِِِِ طبیعت آمیخته بود در بوته محبت به نازِ غیرت گداختنند .
هر چه نه پیوند یار بود بریدند وآنچه نه پیمان دوست بود شکستند
تا یکرو شدند و با او شدند ،از خود گذشتند ربّانی گشتند
ای بت صاحبدلان مشاهده بنما کت همه بینند و خویشتن نپرستند
پس همان به که پستی را بگذرانیم و همت عالی به ترک هستی گماریم ،تن را پی کنیم و دم از وی زنیم که از قال و قیل بابی نگشود و از تمهید برهان و دلیل، شاهد معنی رخ ننمود
بیا تا پی زنیم اینک چومردان که رفتند از چه راهی ره نوردان
طریقت را به تد بیری گرفتند به راه عشق یا پیری گرفتند
همانا در سفینه ولای علی مرتضی که ناخدای بحر فناست نشستند و به امداد آن ولی خدا که مخاطب به خطاب« انما »ا ست از ورطه پر خوف انانیت و از گرداب نفس دیو سیرت رستند
ز عالم سایه عنقا گزیدند که بر سر منزل عنقا رسیدند
علی آری خود ان عنقای ذات است که در وی عقل مرغان جمله مات است
دم از عشق علی زن گرکه مردی ز گردون تا به کی قانع بگردی
سپس صلوات نامیات و تُحَفِ تحیّات زاکیّات برنبیّ مصطفی و رسول مقتفی ،مظهر اسم اعظم ،سیّد ولد آدم ،واسطه ظهورِ مکونّا ت از مکامن غیوب و مقارّعدم ،نقد گرانمایۀ خزاین جود و کرم ،سلطان تخت رسا لت ،سا کن صدر جلا لت ، پا شند ۀ جوهر جود ،
بخشندۀسرمایۀ وجود ،غوّاص دریای احد یّت ، سیّاح بیدای صمد یّت ،ریحان باغ بلاغ ،
سلطان جهان« مازاغ» ،مشرق صبح صادق کبریا ء،بدرقۀ قافلۀ انبیاء،که بصایر و ابصار مستغرقان بحار الو هیت به واسطۀ سطوات انوار جبروت کمالش از ادراک کنه سیادت و اعتلای او خیره و منفعل است و خواطر افکار مستکشفان اسرار ربوبیت به غلبات
شعشعۀ اسرار لاهوت جمالش از معرفت حسن و بهای آن به مَعزل .و درود نا معدود
غیر محدود بر روان عظیم البرهان هادیان راه یقین و حامیان شریعة سید المرسلین هیاکل تو حید و رسایل احکام تجرید ائمه اثنا عشر و مظاهر ذات خداوند علی اکبر .
شهنشاهان اقلیم کرامت خداوندان راه ا ستقا مت
بروج آفتاب ذات مطلق که یک نورند و از یک نور مشتق
از انها برج اول بوتراب است که در ان برج ،دائم آفتاب است
بود تا شمس، بی برجی نبوده است به هر مه سیر برجی می نموده است
کند چو برج آخر طی منزل شود در برج اول باز داخل
زبرجم قصد،نی حوت و حمل بود علی را مثل نبود این مثل بود
از ان گفتم که تا گردی تو آگه که یک شمس است برج او دو و ده
بروج آنسان که بهرشمس حتم است امامت بر ده و دو نور ختم است
شدم تا گویم از ایشان ثنائی خرد زد با نک کای بیخود کجائی
ترا گفتند رند نکته دان با ش نه هرجائی چوسوسن ، ده زبان باش
خصوص اندر ثنای شهریاران مگردانی حسا ب برگ و باران
هم ار دانی حساب کوه و مو را ندانی وصف حیدر و آل او را

