بسم الله الرحمن الرحیم
چون روح قدسی از عالم امر و مجردات بلکه نخبۀعالم امر که( نفخت من روحی) و( قل الروح من امرربی)از عالم خلق و عناصر و صفوةعنصریات است و ایات و روایات کثیره صریحا دلالت بر سبق روح بر بدن و بودن روح قدسی در نشآات سابقه دارد و کلام عرفا نیز مشحون است به اینکه عارف را،عارف گویند چون( معرفت) ،اخیِِرِ ادراکین از دو ادراک است که در میان ذهول و فراموشی تخلخل ایجاد کرده باشد و روح ادمی دران نشآت عالِم بوده به حق و چون به این عالم امد و همنشین طبیعت شد ذاهل و فراموش شد و باز عنایت حق تعالی اصلاح عقل کرد و به حرارت عشق نضج وپختگی یافت و از جزئیات مادی روی بر تافت و قرب به حق پیدا کرد و باز حق را دریافت که جناب مولوی در اول مثنوی بدین اشارت دارد
بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدائیها شکایت می کند که مراد از( نی) مطلق روح قدسی ادمی است که نی را با واصلان کامل و کاملان مکمّل که از خود وخلق فانی شده اند و به حق باقی گشته مناسبت تمام است زیرا همچنان که نی از خود تهی گشته و هر چه بدان منسوب است ازنغمات و الحان فی الحقیقه از صاحب اوست نه از او ،همچنین این طائفه علیّه بالکلیّه از وجود خود خالی شده اند و هر چه بدیشان از افعال و اخلاق منسوب است همه اوصاف حق تعالی است که در ایشان ظاهر شده و ایشان را مظهریت بیش نیست .
کیست نی انکس که گوید دم بدم من نیم جز موج دریای قدم ازوجود خود چو نی گشتم تهی نیست از غیر خدایم اگهی
کزنیستان تامراببریده اند از نفیرم مرد زن نالیده اند حقا یق مقدسه موجودات از حیثیت اندراج و اندماج درغیب هویت ذات حضرت حق مسمی به شئون ذاتیه هستند و در ان مرتبۀحضرت ذات از یکدیگر ممتاز و متفاوت نیستند نه علماًو نه عیناًو ان مرتبه را غیب اول و تعین اول گویند ومرتبۀ دوم غیب و تعین ثانی و حقایق را در این مرتبه اعیان ثابته خوانند و انان را در این مرتبه فقط امتیاز علمی است نه عینی و چون در این مرتبه از خلق اعیان ثابته متکثرند باالکثیرة النسبیّه به اعتبار انتفاء وجود خارجی از ایشان می شاید که مولوی از( نیستان) این مرتبه را اراده کرده باشد و مرتبۀ ثالثه از این مراتب مرتبۀ ارواح و چهارم عالم مثال و پنجم عالم اجسام و ششم مرتبۀ جامعه است مر جمیع مراتب را و ان حقیقت انسان کامل است و بعضی مراتب خلق و آفرینش را منحصر در پنج مرتبه می دانند و ان را حضرات خَمس می نامند .
حبذاروزی که پیش ازروزوشب فارغ از اندوه و ازاد از طرب
متّحد بودیم با شاه وجود حکم غیریّت به کلی محو بود
بود اعیان جهان بی چندوچون ز امتیاز علمی و عینی مصون
نی به لوح علمشان نقش ثبوت نی زفیض خوان هستی خورده قوت
نی زحق ممتاز و نه از یکدگر غرقۀ دریای وحدت سر به سر
ناگهان درجنبش امد بحر جود جمله ر ا درخود زخود بی خودنمود
امتیاز علمی امد در میان بی نشانی را نشانها شد عیان
واجب و ممکن زهم ممتاز شد رسم و ائین دوئی اغاز شد
بعدازان یک موج دیگرزد محیط سوی ساحل امد ارواح بسیط
موج دیگرزد پدید امد ازان برزخ جامع میان جسم و جان
پیش ازان کززمرۀاهل حق است نام ان برزخ مثال مطلق است
موج دیگر نیز در کارامده جسم و جسمانی پدیدار امده
جسم هم گردیده طورأ بعد طور تا به نوع اخرش افتاده دور
نوع اخر آ دم است و آدمی گشته محروم از مقام محرمی
برمراتب سرنگون کرده عبور پایه پایه زاصل خویش افتاده دور
گرنگردد باز مسکین زین سفر نیست از وی هیچکس مهجور تر
( نی )که اغاز حکایت می کند زین جدائیها شکایت می کند
کز نیستانی که دروی هرعدم رنگ وحدت داشت با نور قدم
تا به تیغ فرقتم ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
این همان معرفت قهری غیر اختیاری است که در وجود هر موجودی
سریان دارد و اصلاوجودش به ان محقق است که مرحوم فیض کاشانی(ره)
در کلمات مکنونه می فرماید :چنانکه کنه ذات حق تعالی معلوم نیست
،کنه صفات او نیز معلوم نیست لیکن چون اشعۀ صفات بر ماهیّت
انسان تابیده ،ادراک ان به وجه( معتدُّّ به) میتوان و وجوبِ وجود، یعنی
غنای ذاتی و وجود بدون ماهیّۀ که انسان را نیست در فهم ان قاصر است
. .تمام شد کلام فیض ( ره) . این اشعۀ صفات همان خودیّت و هویّت
شخص است که تحقق وجودش به اوست .
هرکسی کودورماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
هر کسی بلکه هر چیزی راجع است به اصل خویش لیکن از جهت
اشارت به اینکه هر چیزی صاحب شعور است که قبلا هم گفتیم (ان من
شئ الا یسبح بحمده ) جناب مولوی به کسی تعبیرفرموده لکن محقق است
که از برای هر موجودی چه عقول ،چه نفوس ،چه قوی ،چه طبایع
غایات کمالیه است و عقول چون سابق بر عالم حرکا تند بغایۀ الغایات
متصلند و بقیه در حرکت به جانب غایات ولی واقف نیستند وقهرا درسیرند به سبب همان معرفت قهری ( بل الی الله المنتهی و الیه الرجعی )
هر کسی از ظن خود شد یار من وز درون من نجست اسرار من
چنانکه حق فرموده (انا عند ظن عبدی بی ) پس قبول می کند قلب
هر کس از شئون اوبه قدر ظرف و حوصلۀخود و منکر می شود زیاد از وسع خود را .که (و من الناس من یعبد الله علی حرف ) پس هر کس به قدر ظرف استعدادش نورِ خورشیدِ وجود در کشورِ جانش تابیده وان سرمایه ای است برای معرفت به حق و استکمال
جزبه علم او نداند ذات اوراهرعلیم جزبه نوراونبیند روی اوراهربصیر
(لا یدرک شئ شیئاً الا بما هو منه فیه )باید از مُدرَک چیزی در مُدرِک
باشد و الا محال است او را درک کند به خصوص که ان نور باشد که
ملا صدرا رحمه الله در اسفار می فرماید ( لا یدرک النور الا باالنور )
نور حق را به نور حق نگرد نور خود را به نور خود بیند
به نور طلعت توبافتم وجود تورا به افتاب توان دید کافتاب کجاست
اشیاء بی هستی عدم محض اند و مبدأ ادراک همه ،هستی است ،هم از جانب مدرِک و هم از جانب مدرَک ،و هر چه را ادراک کنی اول هستی درک می شود اگر چه از ادراک این ادراک غافل باشی و از غایت ظهور
مخفی ماند و این نیست مگر حضور مطلق که همان مبدأ المبادی و
وجود مطلق است که هرچه هست اوست چون( ظاهر بنفسه مظهرلغیره)است
گویم سخن نغز که مغز سخن است
هستی است،که هم هستی وهم هست کن است
و از اینجا ظاهر می شود سرّمعیّت حق با اشیاء که مولا امیر المومنین علیه السلام
فرموده اند : ( ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله قبله و بعده و معه وفیه )
همسایه و همنشین و همره همه اوست
در د لق گدا و اطلس شه همه اوست
در انجمنِ فرق و نها نخانۀ جمع
بالله همه اوست ثمّ بالله همه اوست
که ( الله نور السموات و الارض) این حضور و ظهور است که از غایت حضور درخفاء است و خود را حاضرمی بینیم درحالی که درحقیقت، ما غائبیم و اگرحضوری باشد دراضافۀ به اوست حا ل چگونه ممکن است این حضور
کسبی و غیر قهری باشد ؟ که
عالم همه در توست ولیکن ازجهل پنداشته ای توخویش رادرعالم
باز به قول جناب مولوی :
ما عدمهائیم وهستی ها نما تو وجود مطلق و هستی ما
ماهمه شیران ولی شیرعلم حمله مان ازباد باشد دم بدم
حمله مان پید اوناپیداست با د انک ناپیدا ست هرگز گم مباد
باد ما وبود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجادتوست
والسلام علی من اتبع الهدی