بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم صغیر اصفهانی نامش حسین فرزند اسدالله در سیزدهم ماه رجب سال 1312 هجری قمری مطابق با
سال 1263 شمسی در اصفهان بدنیا امد ه و از سن 8 و9سالگی ابراز طبع شعر نمود ه و بدین مناسبت متخلص به صغیر گردید ه .در انواع سخن از قصیده و غزل و ترجیع و ترکیب و قطعات و مثنویات طبعش قادر و کمتر شاعری بدین پایه جامعیت دیده شده است .د ر فن شعر د ر زمره اساتید محسوب و گفته هایش در نظر خاص و عام مرغوب و مطلوب می باشد .دو دیوان از وی به چاپ رسیده است .یکی در مدایح و دیگری در مراثی ائمه اطهار علیهم السلام که اولی بی اختیار اشک شوق و طرب پالاید و دیگری از دیده خونابه دل جاری سازد کمالات معنوی او از فضائل صوریش گوی سبقت ربوده و به هر چه شایسته انسانیت است اراسته بوده و هرگز مدح و هجو ، کسان ننموده. وی اول جمادی الثانی سال 1390قمری مطابق با سال1349 شمسی دعوت حق را لبیک گفت .اشعار ذیل در مدحمرثیه صدیقه کبری انسیه حورا حضرت زهرا ءسلام الله علیها از اوست .
خدا با مولایش امیرالمومنین علیه السلام وی را محشور گرداند
علت غایی بر کون و مکان دانی کیست سبب خلقت پیدا و نهان دانی کیست
جان پنهان شده درجسم جهان دانی کیست نقطه دایره رفعت و شان دانی کیست
فاطمه مظهر اجلال خدا جلَّّ جلال
فاطمه عصمت کل کنز خفیّ ازلیّ فاطمه عالمه ازحق به خفیّ وبه جلیّ
فاطمه روح نبی همسر و همتای و لی فاطمه عالیه ئی کش نبد ار زوج علی
فرد و بی مثل بد انگونه که حیّ متعا ل
کاف ونون کافش کاف کرم فاطمه بود نون ان حرف نخست از نعم فاطمه بود
نفخه روح درادم ز دم فاطمه بود گل ادم ز تراب قدم فاطمه بود
ورنه ادم شدنش تا به ابد بود محا ل
طایر وهم که از منظر عنقا گذرد به یکی پر زدن از گنبد خضرا گذرد
کی به کاخ شرف زهرۀ زهرا گذرد بلکه جبریل اگر خواست بدانجا گذرد
همچو پروانه از او پاک بسوزد پر و با ل
گرچه خلقان حرمی گشته کنشتی نشوند دوراز نیکی ونزدیک به زشتی نشوند
باز غرقند اگر وارد کشتی نشوند معترف تا که نگردند بهشتی نشوند
به کنیزی و غلامیش چه نسوان چه رجا ل
مهراوبهردل هالک وناجی است محک ان بدل گیر که من (اَعرض َعنها فهلک)
هست خاک قدمش سرمه چشمان ملک تا زند بوسه به خاک در ان بدر فلک
قامت خویش کمان ساخته مانند هلال
ای تو را آسیه ومریم و هاجر حوا خادمه درپی کسب شرف وشان به سرا
درمدیح توهمین بس بود ای سّرخدا کا بتدا نام تو فرمود ز اصحاب کسا
از خداوند ملائک چو نمودند سوال
خواندن واجبت ار خود نبود امکانم یعنی ار کفر بود اینکه خدایت خوانم
کافرم گر ز خدا بنده جدایت دانم چه توان گفت که در وصف تو من حیرانم
ای خدا را نظر و جلوه و مرآت و جما ل
باچنین جاه و شرف ای شده مات توعقول قصد آزار تو کردند چرا قوم جهول
وان سفارش که بحق تو همی کرد رسول رفتشان سربه سر ازیاد و نمودند قبول
بهر خود قهر خدا خشم نبی سوء مآ ل
خوب گشتند پس از مرگ پدر دلجویت که زدند امت دون سیلی کین بر رویت
بشکستند گه ا ز تخته در پهلویت زان تطاول که چرا خست عدو بازویت
چون دهم شرح که دل خون بود و ناطقه لا ل
بر در خانه ات ای خاک درت عرش علا آه کافروخت عدو اتشی آنسان به ملا
که نهانی شررش رفت سوی کرببلا سوخت خرگاه شه تشنه دل اهل ولا
ساخت سر گشتۀ صحرا ز شه د ین اطفا ل

